تبليغاتX
یه لیوان آب یخ

یه لیوان آب یخ

سیب جاذبه دارد نه زمین

حذف و اضافه

یه دو روزی می شه که درگیر حذف و اضافه ام

می دونی چی جالبه؟!

اینکه این سیستمش منو یاده تو می ندازه

تا اضافت می کنم چاره ای به جز حذفت ندارم

تا حذفت می کنم چاره ای به جز اضافه کردنت ندارم...

با کل زندگیمم تداخل داری ضمنا!

تازه هم پیشنیازی ، هم همنیاز واسه کل زندگیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 16:17  توسط همسایه بالایی  | 

مچ گیری

خدایا...

ای کاش اون کسایی که درس دین می دن به جای این که مچم رو بگیرن، یه بارم که شده مثل تو دستم رو بگیرن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:17  توسط همسایه بالایی  | 

دل تنگی

حتی تو دل تنگی هامونم تفاهم داشتیم

من دلم براش تنگ می شد و اون هم دلش براش تنگ می شد!

اگه از اول می فهمیدم یه چیزی ولی دیر فهمیدم، دل کار خودشو کرده بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 21:38  توسط همسایه بالایی  | 

یکم یواش تر

ای کاش می دونستم این کسی که تو تک تک سلولام نشسته و حرف می زنه کیه...

دگه بس کن...

بزار یه ذره هم صدای سکوت رو گوش کنم...

یکم یواش تر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 22:29  توسط همسایه بالایی  | 

پارک ممنوع!

با اینکه دست فرمونم خوبه ولی هر کاری کردم نتونستم تو دلش پارک کنم...

دنبال کسی نبود که تو دلش پارک کنه...

دنبال یه پارکبان خوب بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 0:2  توسط همسایه بالایی  | 

لجبازی

دنیا...!

باهات لج کردم...

واسه لجبازیم شده زندگی می کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1:12  توسط همسایه بالایی  | 

عذابت را دوست دارم

یه ور قضیه اینکه تو احساسمو نمی فهمی...

یه ور قضیه اینکه بقیه می فهمن احساسمو...

هر دو تاش زجرم می ده...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 0:45  توسط همسایه بالایی  | 

تکه پاره های وجودم

تو سرزمین رویاهات، به اشتباه پنداشتی که دلت را شکستم

ولی غافل از اینکه با لبه های تیز دل شکستت کل وجودم را تکه پاره کردی!

من متهم به قضاوت اشتباه تو بودم ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 13:22  توسط همسایه بالایی  | 

سفر

2 هفته نیستم...

مراقب خودتون و احساساتتون باشید...


شازده کوچولو:

از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف‌ها چیزی نگو، دلم می گیرد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 1:27  توسط همسایه بالایی  | 

وقتی که شکوه سکوت به اوج خود می رسد.

پشت کامپیوتر نشستم، زیر چشمی به ماهی نگاه می کنم که تو آسمون، منو داره از مهتابش سیراب می کنه... چراغارو خاموش می کنم، آخه اینجوری بهتر صدای سکوت ماه و می شنوم. امشب از ستاره ها خبری نیست، ماه با حرارتش انگار اونا رو خاموش کرده، بهتر که نیست، اخه انگار اخرین کسی که رفته بود پیش ستاره ها گفته: چشمک زدنشونو نگاه نکنید،از نزدیک یه چیزی تو مایه های خورشید خودمون، حتی سوزنده تر از اون! دیدین...! اصلا اگه چشمک از جنس عشق بود، بهش نمی گفتن چشمک، چشم بزرگی، عظیمی... چیزی می گفتن!  تازه انگار اون بنده خدایی که ستاره ها رو دیده بود گفته ماه ما از اونا خیلی کوچیکتره! فکر کنم باید شماره عینکشو عوض کنه... گیرم که اینجوریی، بازم قربونش بشم، با اینکه کوچیکه ولی انگار دل بزرگی داره!

ای وای ابر! این دگه از کجا اومد؟!... ماه برو برو... من اینجا زیر سایه بیرحمشون می مونم ولی تو خودتو نجات بده، آدم حسابی یا می گن که ابر خیلی کوچیک تر از تو، تازه می گن تو جنست سنگ، اونا از آب! حالا اگه خود آب باشه یه چیزی. می گن از جنس همون بخاری یه که همیشه از سماور خونه ی قدیمی مادر بزرگ میاد بیرون... بازم اشتباه می کنن این آدما... تو به دل نگیر!  تو اگه سنگ بودی که نمی زاشتی یه قطره آب اینقده اذیتت کنه!... نکنه عاشق ابر شدی؟!... واااااای! نه نشو!... اونوقت مهتابت می شه فقط واسه اونا... چی شد یهو؟! چرا چپ چپ نگا می کنی؟! خوب ببخش زیاد با آدما گشتم، منم مثل اونا خودخواه شدم انگار... نه باشه عاشق شو... ولی یه ذره از مهتابتو واسه منم نگه دار! باشه؟!

همسایه بالایی-سکوت کودکی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 23:9  توسط همسایه بالایی  |